|
کودک با چشمانی بی رمق به مادرش می نگریست...نای تکان خوردن نداشت...چادرش را به سر کرد به سمت کودکش رفت و او را در اغوش گرفت - مامان من گشنمه...
- اروم باش عزیزم میرم که کار کنم برات غذاهای خوشمزه بگیرم
- مامان منم با خودت ببر ... هاجر خانم دیروز منو زد
با ناراحتی به دخترک ضعیف خود نگاهی کرد
- کار بدی کرده بودی؟
- فقط از یاشار خواستم یه لقمه نون پنیر بهم بده
اشک در چشمانش حلقه زد کودکش را محکم به خود چسباند
- دختر گلم من که نمی تونم تورو با خودم ببرم ...اما امروز می برمت پیش خاله کوکب خوبه؟
** سوار تاکسی شد.خیالش راحت بود کوکب مریم را دوست داشت....احساس ضعف می کرد.....چند روزی میشد غذای درست و حسابی نخورده بود...
به در تکیه داده بود...چهره اش از همیشه خسته وضعیف تر بود....اماهنوز هم ان چشمان گیرای مشکی و لبهای گوشتی و پوست سبزه دلنشین و زیبا بود
سرچهار راه پیاده شد... خانه های ویلایی بالاشهر اورا غمگینتر می کرد با خود می گفت اگه فقط یه گوشه از حیاط این خونه ها رو داشتم می فروختمش و می دادم برای دخترم یه عالمه خوراکی و عروسک می خریدم.... به سمت خانه ای رفت در را زد ...انگار کسی منتظر پشت در ایستاده بود و به محض شنیدن صدای در ان را گشود
- سلام باکسی کار داشتی؟
- سلام نظافت چی خونم با صاحب خونه کار دارم...
- اینجا نظافت چی نمی خواد
- شما صاحب خونه اید؟
- نه دخترم من باغبون این خونم ...10 سالی هست براشون کار می کنم زنم نطافت چی این خونست
به سمت در خانه ی بعدی رفت زنگ را فشار داد....اما کسی جوابی نداد دوباره این کار را تکرار کرد اما بی فایده بود به سمت خانه ی بعدی رفت.. زنگ را زد زنی ایفون را برداشت
- کیه؟
- سلام خانم من نظافت چیم ...نظافت چی نمی خواین بی انکه به سوال زهرا جوابی دهد ایفون را گذاشت
لبه ی باغچه ی روبروی خانه نشست....صدای دخترش را می شنید
فقط از یاشار خواستم یه لقمه نون پنیربهم بده....اشک در چشمانش حلقه زد....فقط از یاشار خواستم یه لقمه نون پنیر بهم بده....از جایش بلند شد اشکهایش را پاک کرد به سمت خانه های ان طرف خیابان می رفت که ماشین سیاه رنگ مدل بالایی از کنارش گذشت کمی جلوتر ترمز کرد زهرا به ماشین خیره شد...ماشین دور زد و روبروی زهرا ترمز کرد
- سلام خانم خوشکله میای سوار؟ زهرا بی اعتنابه حرفهای ان پسرک جوان به سمت خانه های ان طرف خیابان رفت و زنگ را فشار داد...نگاهی به خیابان انداخت پسرک همان طور گوشه ی خیابان ماشینش را پارک کرده بود و به او می نگریست.تا چشمش به زهرا افتادکه اورا نگاه می کرد با اشاره از او خواست تا سوار شود ....نگاهش را از پسرک گرفت...مردی در را باز کرد
- سلام اقا من نظافت چی خونم غذا می پزم خونتونو مرتب می کنم هرکاری بخواید انجام میدم - ما خودمون نظافت چی داریم خانم بی خداحافظی به سمت خانه بعدی رفت اما کسی در را باز نکرد لبه ی باغچه ای که روبروی خانه بود نشست ...دلش برای مریم تنگ شده بود اما جرات رفتن پیش او را نداشت....فقط از یاشار خواستم یه لقمه نون پنیر بهم بده....حرف کودکش اورا عذاب می داد سرش را میان دو دستش گرفته بود و با خشم به زمین می نگریست....چهره ی شوهرش را بخاطر اورد اگر او نمرده بود ..اهی کشید روبرویش کسی ایستاده بود به او خیره شد همان پسر جوان بود
- هرچقد بخوای بهت میدم - مزاحم نشو
- حیفه دختر به خوشکلی تو بخواد کلفتی اینو اونو بکنه.... از جایش بلند شد به سمت خانه ی بعدی رفت پسر از او دور شد و به سمت ماشینش رفت... تا خواست در را بزند زن و شوهر جوانی همراه با پسر کوچکی از خانه خارج شدند
زن جوان با تاسف به زهرا نگریست و به شوهرش گفت
حتما نظافت چی خونست....دخترک بیچاره...حیف شده با ناراحتی به خودش خیره شد ...به فکر فرو رفت...با خود می گفت
ای کاش من جای اون زن بودم...ای کاش این خونه مال مابود....اونوقت دیگه مریمم گرسنه نمی شد...اون وقت دیگه بخاطر یه لقمه نون کتک نمی خورد...این چه سرنوشتی بود... اهی کشید...در پیاده رو قدم میزد و به خودش فکر می کرد...او فقط 20 سال داشت....تا چند روز دیگر باید خانه را به صاحب خانه می سپرد....افکارش اشفته بود... هرچقد بخوای بهت میدم....فقط از یاشار خواستم یه لقمه نون پنیربهم بده.....هرچقد بخوای بهت میدم...دخترک بیچاره حیف شده....هرچقد بخوای بهت میدم...حیفه دختری به خوشکلی تو کلفتی اینو اونو بکنه هرچقد بخوای بهت میدم...مامان من گشنمه.... صدای بوغ ماشین اورا به خود اورد
- بیا سوار در ماشین را باز کرد .
اینم داستانمه که هفته پیش تو انجمن خوندمش!!!!!نظرتون چیه؟
|